در چهارمین شماره از سری مقالات بیوگرافی شخصیتهای مهم تاریخ بازیهای ویدئویی، به سراغ یکی از محبوبترین و نمادینترین قهرمانهای زن سری بازی رزیدنت اویل رفتهایم. از همین رو و در طی چند پارت، سعی خواهیم کرد تا قصه کامل زندگی کلیر ردفیلد و نقش او در نسخههای مختلف سری را همراه یکدیگر مرور کنیم. در ادامه با بیوگرافی کلیرد ردفیلد بازی رزیدنت اویل، همراه باشید.
سالهای اولیه
اگر بخواهیم کلیر ردفیلد از بازی رزیدنت اویل را معرفی کنیم باید از همان سالهای اولیه آغاز کنیم. کلیر در کنار برادر بزرگش کریس پس از مرگ والدینشان، بزرگ شد. با این رویداد، این دو پیوند بسیار عمیقی بین یکدیگر، ایجاد کردند. با گذشت زمان و ملحق شدن کریس به نیروی هوایی ایالات متحده، او با بری برتون آشنا و دوست شد. بری بهمرور به یک دوست نزدیک خانوادگی تبدیل شد. کلیر که از نوجوانی به موتور سیکلت علاقه داشت و خود صاحب دو موتور سیکلت بود، در دوران دانشگاه، علاقه خود به سفارشیسازی موتورها را توسعه داد. کلیر همچنین از سنین پایین در باز کردن قفلهای مختلف و به اصطلاح Lockpicking تخصص داشت و بهمرور در این زمینه، به یک متخصص حرفهای و ماهر تبدیل شد.

پس از مدتی، کریس بههمراه برتون به شهر راکون مهاجرت کردند تا در آنجا، کریس در یک موسسه حرفهای و مرکز خدمات تاکتیکی و نجات ویژه موسوم به S.T.A.R.S، مشغول به خدمت شود. در این برهه، کلیر هر از گاهی به ملاقات برادرش میرفت تا علاوه بر تجدید دیدار، آموزشهای رزم تن به تن و سلاح گرم را از او بیاموزد. کریس همچنین بهعنوان هدیه و یادگاری، فندک طلایی و چاقوی ویژه ماموران S.T.A.R.S خود را به کلیر داد.
حادثه راکون سیتی (1998)- Resident Evil 2
در آگوست سال 1998، کریس به اروپا رفت تا در مورد آمبرلا تحقیق کند. کلیر پس از هفتهها بیخبری از برادرش، در اواخر سپتامبر، کالج خود را به مقصد شهر راکون ترک کرد تا بفهمد که کریس کجاست و چه اتفاقی برای او افتاده است. کلیر که متوجه خشونت و جو هرج و مرج حاکم بر شهر نشده بود، در نزدیکی یک غذاخوری در نواحی شمالی شهر، توقف کرد. اما در کمال شگفتی، او با یک سرآشپز زامبی و قاتل روبهرو شد.

کلیر سعی کرد از رستوران فرار کند اما توسط لیان اس. کندی نجات پیدا کرد. لیان کندی در ادامه تصمیم گرفت که برای امنیت بیشتر به سمت ایستگاه پلیس شهر بروند. در حین نزدیک شدن به ایستگاه، ماشین آنها در مواجهه با گروهی از زامبیها تصادف کرد و کلیر و لیان در جریان این حادثه آتشین، از هم جدا شدند. آنها به شکل پیاده و جداگانه و با مبارزه، راه خود را به سمت ایستگاه ادامه دادند. آن دو بهزودی متوجه شدند که ایستگاه به دلیل شیوع و گسترش ویروس T، سقوط کرده است. بهشکلی که تمام پلیسها به زامبی تبدیل شدهاند و تنها افسران پلیسی که از مبتلا شدن به این ویروس در امان ماندهاند، دو ستوان به نامهای ماروین برانا و الیوت ادوارد و همچنین رئیس پلیس ایستگاه یعنی برایان آیرونز، بودند.

مشخص نیست که کلیر در ایستگاه با شخص دیگری ملاقات کرده است یا نه، اما او پس از مدتی با ستوان برانا ملاقات میکند، آن هم زمانی که در حال فرار از دست تعداد زیادی از زامبیها است که تا درب یکی از راهروهای شرقی، تعقیبش کرده بودند. ماروین پس از نجات کلیر، یک چاقوی جنگی به او میدهد و هشدار میدهد که در تیراندازی به زامبیها، صرف نظر از اینکه، یونیفورم پلیس بر تن داشته باشند یا نه، تردید نکند.
چراکه ممکن است خود نیز مورد حمله قرار گرفته و به یک زامبی تبدیل شود. کلیر سپس به یک جستجو در ایستگاه پلیس میرود که در جریان آن شری برکین، دختر ویلیام و آنت برکین را نیز پیدا میکند. او در حین بازگشت از پارکینگ گاراژ ایستگاه، درمییابد که ستوان برانا نیز تبدیل به یک زامبی شده است. کلیر با دلسوزی، او را خلاص میکند. در ادامه نیز، او و شری با یک ورژن زامبی و دیوانه از رئیس پلیس آیرونز، روبهرو میشوند. هرچند دقیقا مشخص نیست که او توسط G-embryo کشته شده است یا خود ویلیام برکین.

پس از گذر از چالشهای گوناگون، آن دو راه خود را باز کرده و وارد سیستم فاضلاب زیر ایستگاه میشوند. در همین حوالی، شری از گروه جدا میشود و پس از ملاقاتی با آنت برکین و توسط G-embryo به ویروس مبتلا میشود. کلیر در ادامه دستورالعملهایی را برای چگونگی درمان مشکل شری، دریافت میکند. در نتیجه و همراه با شری به سمت آزمایشگاه زیرزمینی خانواده برکین، رهسپار میشود.
کلیر ردفیلد پس از مبارزه با گروههای متعددی از موجودات جهشیافته در سراسر آزمایشگاه، واکسنی را برای جلوگیری از جهش شری به یک موجود G، به دست میآورد. هنگامی که سیستم خود تخریبی تاسیسات فعال شد، کلیر و شری در قطاری بههمراه لیان، فرار کردند. G از نبرد نهایی با کلیر، جان سالم به در میبرد و به قطار در حین حرکت، حمله میکند. این سه نفر با همکاری هم موفق میشوند تا قطار را متوقف کرده و از طریق کابین، فرار کنند. چراکه قطار بهکلی در آتش فرورفته بود. لیان قول میدهد که از شری مراقبت کند و کلیر نیز تصمیم میگیرد که به جستجوی کریس ادامه دهد. این دقیقا همان چیزی است که کلیر میخواهد، درنتیجه او نیز با خرسندی، پیشنهاد لیان را میپذیرد.

حادثه جزیره راکفورت (1998)- Resident Evil: Code Veronica
کلیر ردفیلد در ادامه داستان سری رزیدنت اویل به دنبال تجربیات خود در شهر راکون به جستجوی برادرش میرود. او این بار اعتقاد دارد که بر اساس اطلاعات به دست آورده در راکون سیتی، کریس در یکی از شوبههای اروپای آمبرلا یعنی شوبه پاریس در ماه دسامبر حضور داشته و توسط نیروهای امنیتی آنجا، دستگیر شده است. کلیر به محض رسیدن توسط رودریگو خوان روال دستگیر شده و زه جزیره راکفورت برده میشود. ورود کلیر به راکفورت با حمله یک خرابکارانه یک گروه شبهنظامی به آنجا به رهبری آلبرت وسکر، همراه میشود، گروهی که موسوم به HFC.
خرابکاران موفق میشوند تا ویروس T و هیولاهای بیولوژیکی جهش یافتهی B.O.W که توسط انسان طراحی شدهاند را در سراسر جزیره، گسترش دهند. در نتیجه این حمله، نیروهای شبه نظامی محلی آمبرلا، بهکلی از بین میروند. راول که برای کلیر احساس تاسف میکرد و دلش برای او میسوخت، او را از سلولش آزاد کرد. چراکه فکر میکرد که کلیر درنهایت به هر حال خواهد مرد و تصمیم او، تغییر خاصی درمجموع ایجاد نخواهد کرد.

در ادامه کلیر با یک جوان هفده ساله به نام استیو برنساید آشنا میشود. استیو درپی خیانت پدرش به آمبرلا و فروش اسرار مخفی شرکت در بازار سیاه، بازداشت شده بود. آن دو سپس، بهدنبال فرودگاهی برای فرار از جزیره میگردند اما بارها توسط آلفرد آشفورد یعنی هفتمین یارل آشفورد، مورد حمله قرار گرفتند. آشفورد که بهنوعی فرمانده جزیره بود، اعتقاد داشت که کلیر ردفیلد با خرابکاران متحد و همدست است و برای همین، دائما سعی در متوقف کردن او و استیو داشت.
پس از بارها تعقیب و گریز و مانع شدن آشفورد از فرار، سرانجام کلیر موفق میشود تا در موقعیتی امن و قبل از پیدا کردن هواپیما، با استفاده از کامپیوتری با لیان تماس بگیرد. لیان که در تیم مخفی تحقیقات و تعقیب ضد آمبرلای دولت آمریکا، شغلی به دست آورده است، در پی مطلع شدن از وضعیت کلیر، با کریس تماس گرفته و او را به لوکیشن کلیر میفرستد.

در هنگام فرار و سوار بر هواپیما به مقصد قطب جنوب، کلیر و استیو متوجه شدند که پایگاه آمبرلا در قطب جنوب در اثر شیوع ویروس تی به تسخیر درآمده است. ظاهرا برخی از پرسنل و اعضای راکفورت که در حال عقبنشینی بوده و به آنجا پناه برده بودند، اصلیترین مرجع این شیوع در کمپ قطب جنوب، بهشمار میرفتند. در طی جستجوی این مرکز، آن دو درمییابند که این مقر، تنها در فاصلهای چند صد مایلی با یک مرکز رصد استرالیایی، واقع شده است. در نتیجه برنامهای چیدند تا کنترل یک کامیون را به دست گرفته و به آنجا بروند. آنها در راه مجددا مورد حمله آلفرد قرار گرفتند که ظاهر تا آنجا تعقیبشان کرده بود.
در طی درگیری، آلفرد چندین تیر خورده و از یک لبه به پایین پرت میشود. پس از این اتفاق، آلبرت موفق میشود تا خواهر خود الکسیا را بیدار کند. الکسیا پیش از این توسط یک سری تجربیات عجیب خود مثل تعلیق برودتی و تحمل انجماد، نوعی مقاومت و ایستایی نسبت به ویروس، در خود شکل داده بود و بهنوعی با آن سازگار شده بود. درواقع گویی به ویروس تی-ورونیکا، مقاوم و با آن یکی شده باشد.

پس از یک درگیری با نوسفراتو، کلیر و استیو کامیون را پیدا و حرکت کردند. اما مدت زیادی به طول نهانجامید که توسط گونهای شبیه به شاخکهای گیاهمانند، به آنها حمله شد. درنتیجه این اتفاق، کامیون واژگون شد و آن دو بهعنوان زندانیهای الکسیا، به پایگاه برده شدند.
کلیر به هوش میآید و کریس را کنار خود مییابد که او را از جزیره راکفورت تا قطب جنوب، دنبال کرده بود. کلیر در مواجهه با تهدید جدید یعنی ظهور الکسیا و ورود وسکر، عجله کرد تا استیو را که برای تحقیقات ویروس t-Veronica برده شده بود را هرچه سریعتر پیدا کند. هنگامی که کلیر سرانجام استیو را مییابد، او به یک هیولای عظیمالجثه، جهش پیدا میکند. اما استیو هنوز ذرهای از آگاهی در وجود خود دارد و از کشتن کلیر امتناع میکند، هرچند که این تصمیم، منجر به مرگ خود استیو در دستان چنگکها و غلافهای الکسیا میشود.
زمانی که وسکر سیستم خودتخریبی تاسیسات را فعال میکند، کلیر توسط مردان او بهعنوان گروگان، اسیر میشود. در همان حال، مردان وسکر نیز جسد استیو را محاصره کرده و برای اهداف تحقیقاتی خود، مصادره کردند. اما درنهایت کریس سررسیده و با درگیر شدن با وسکر، فرصت و شرایط لازم برای فرار کلیر را مهیا میکند. در مدتی که کریس مشغول مبارزه بود، کلیر یک جت هریر را برای برخاستن آماده میکند. کریس تنها چند ثانیه پیش از انفجار، موفق میشود تا خود را به جت رسانده و سوار آن شود، اما با وجود نزدیک بودن انفجار و بغرنج بودن موقعیت، هر دو آنها موفق میشوند که بدون هیچ آسیبدیدگی جدی، فرار کنند.

پس از این حادثه، کلیر شروع به ملاقات با شری در حین بازداشت خانگیاش در ایالات متحده کرد. حضانت دولتی با امتیاز امکان ملاقات نامحدود، موردی بود که توسط قیم قانونی شری یعنی درک سی. سیمونز در اختیار کلیر قرار داده شده بود. اما با این وجود، او شروع به شک کردن به ماجرا کرد. کلیر به سیمونز اعتماد نداشت و اعتقاد داشت که او دارد برای اهداف شومی، نقشه میکشد و از شری سواستفاده خواهد کرد.
این شک با وجود این واقعیت که وجود برکین کاملا محرمانه بود، در کلیر ایجاد شده بود. درنتیجه کلیر تصمیم گرفت تا نامهای به شری برکین بفرستد و در مورد سیمونز به او هشدار دهد. با این حال، شری هرگز آن نامه را دریافت نکرد. در کل مدتی که شری با کلیر در راکون سیتی همراه شده بود، تاثیرات عمیقی از او پذیرفت. بهشکلی که بعدها میبینیم که او طبیعت و ذات مادرانه رفتار کلیر و بردباری بالای او را در کنار قوت قلب و اعتقادات راسخ و قویاش به ارث برده است.
حادثه هارواردویل (2005)- Resident Evil Degeneration
در سالهای پس از حادثه در جزیره راکفورت و پایگاه قطب جنوب، کلیر شروع به همکاری با سازمان TerraSave کرد. یک سازمان غیردولتی که به قربانیان بایوتروریسم، کمک میکند. از آنجا که بایوتروریسم پس از فروپاشی آمبرلا به یک تهدید جدی جهانی تبدیل شد، مردم بیش از پیش به یاری چنین سازمانهایی، نیاز پیدا کردند. در سال 2005، ترا سیو روی WP Corporation تمرکز کرد. یک شرکت داروسازی آمریکایی که پس از افشای ارتباطش با شیوع ویروس تی در هند، به سرفصل خبرها تبدیل شده بود. هرچند که واقعیت ماجرا کاملا متفاوت بود.
در اصل این حادثه یک حمله بایوتروریستی بود که در جریان آن، کمپانی WP وارد عمل شده و با مجهز بودن به تعداد زیادی واکسن تی، وارد مبارزه شده و شرایط را مهار کرده بود. هرچند که حمله تروریستی سرانجام خاتمه یافته و افراد مسئول آن پنهان شدند. اما فیلمی از نوع رفتار کمپانی WP با افراد در جریان این حادثه به بیرون درز کرده بود که در ذهن مردم، یک تصور نادرست را تداعی میکرد. تصوری دیوانهوار از اینکه WP دارد آزمایشهای جهشهای غیرانسانی را در این منطقه، انجام میدهد.

کلیر ردفیلد به هارواردویل یعنی سرزمین مادری شرکت WP، سفر کرد. هدف او از این سفر، شرکت در یک جنبش سازماندهی شده علیه سناتور ران دیویس بود. دیویس یکی از بومیان هارواردویل بود که به سرمایهگذاری هنگفت در شرکت، شهرت داشت. ردفیلد و یک معترض دیگر توسط نیروهای امنیتی فرودگاه دستگیر شدند که با یک حمله تروریستی بزنامهریزی و هماهنگشده، همزمان بود. این حمله، افراد موجود در فرودگاه و همچنین یک هواپیمای در حال بلند شدن را مورد هدف قرار داده بود. شیوع و پراکنده شدن ویروس t منجر به قرنطینه شدن فرودگاه توسط هنگ 75ام رنجر شد و سقوط هواپیما، بخش عظیمی از ترمینال فرودگاه را ویران کرد.
ردفیلد و چند بازمانده دیگر از جمله سناتور دیویس و رانی چاولا در یک سالن VIP پناه گرفتند. رانی نیز در اصل کودکی بود که تحت حفاظت ترا سیو بود. پس از مدتی، کلیر و بقیه توانستند تا با دنیای خارج، تماس تلفنی برقرار کنند. در اواخر همان شب، لیان اس. کندی و دو عضو دیگر SRT از طریق پشت بام، وارد فرودگاه شدند تا گروه را قبل از حمله رنجرها به ترمینال، نجات دهند. کلیر اینجا نام یک مظنون اصلی پشت پرده حمله را به لیان ارائه داد. مظنون دکتر کورتیس میلر نام داشت که کلیر ادعا میکرد که او را در جریان حمله آغازین زامبیها برای مدت کوتاهی در صحنه مشاهده کرده است. میلر پیش از این، مدتی برای کمپانی WP و همچنین TerraSave کار کرده بود، اما درنهایت از هر دو گروه اخراج شده بود.

پس از اینکه ردفیلد به بیرون راه پیدا کرد با دکتر فردریک داونینگ ملاقات کرد. داونینگ یک محقق ارشد از کمپانی WP بود که برای کلیر جریان پاپوشدوزی و پشت پرده واقعی حادثه رخ داده در هند را شرح داد. هنگامی که یک کامیون کمپانی WP که حامل نمونههای واکسن بود، مورد حمله قرار گرفت، کلیر همراه دکتر داونینگ بهعنوان یک مهمان به آزمایشگاه محلی سفر کرد. درحالی که داونینگ نمونههایی از واکسن بهعنوان ذخیره را آماده کرده بود. در آزمایشگاه، کلیر از دکتر یاد گرفت که آنها نمونههایی از ویروس G را از بازار سیاه به دست آورده بودند.
از آن سو و با تکیه بر تماس تلفنی بین سناتور دیویس و داونینگ، کلیر به این نتیجه رسید که احتمالا دیویس نیز به طریقی در این ماجرا و در جریان حملات تروریستی، درگیر است. داونینگ برای مدتی اندک کلیر را به تنهایی در آزماشگاه رها کرد تا موقعیت و اختلالی بهظاهر اضطراری را در طبقه پایین، بررسی کند. بهزودی مشخص شد که این موقعیت اضطراری چیزی نیست جز حمله دکتر میلر به آزمایشگاه. داونینگ به کلیر زنگ زد تا در مورد حمله به او هشدار دهد، اما تماس او توسط نیروهای میلر، قطع شد. پس از اینکه خود را با ویروس جی مبتلا کرد، دکتر میلر با یک جوخه رنجر که برای اسیر کردن او فرستاده شده بودند، جنگید. نبرد متعاقب او با رنجرها و همچنین لیان اس. کندی، بخش اعظمی از مجتمع را نابود و ویران کرد. اما کلیر موفق شد تا با یک جراحت جزئی، فرار کند.

بلافاصله پس از نبرد، کلیر متوجه شد که کلیه اتفاقات در قالب فیلم ضبط شده و در اختیار یک شخص ثالث، قرار داده شده است. کلیر و لیان با کنار هم قرار دادن تحریفات در جریان تماس داونینگ، متوجه شدند که داونینگ، خود این حمله را سازماندهی کرده است. بهشکلی که حتی مرگ خود در جریان حمله میلر را نیز جعل کرده بود تا بتواند با نمونههای ویروس جی و واکسن تی، فرار کند. هدف او از این کار، معامله نمونهها در بازارسیاه با یک ژنرال خارجی بود که ازقضا قبلا توسط سازمانی که لیان در آن کار میکرد، دستگیر شده بود. در ادامه نیز مشخص شد که خود داونینگ در اصل یک محقق آمبرلا بوده است که نمونههای ویروس جی را از Nest دزدیده بود. سپس نام خود را تغییر داده و بهعنوان کارمند در کمپانی WP، استخدام شده بود.
داونینگ برای پاکسازی دخالت خود در بایوتروریسم، مغز متفکر پشت حملات در هند بود تا شواهدی از اثربخشی واکسن در شرایط مناسب مهیا شده، بررسی و اثبات شوند. و اعتقادات دکتر میلر را بهگونهای دستکاری کرد و تغییر داد که تحت فریب او، به کار کردن در ایالات متحده ادامه دهد تا دست داشتن و دخیل بودن خود در همه ماجراها را پنهان کند. اما درنهایت و به لطف تلاشهای ردفیلد و کندی، ویروس G هرگز در دستان ارتش کشور خارجی نیفتاد و از آن محروم ماندند. سپس و در سکانس نهایی، کلیر پس از خداحافظی دوباره با لیان، راه جداگانه خود را برای مبارزه با بایوتروریسم، در پیش میگیرد.
تحقیقات در مورد پنامستان و سگهای دیوانه (2006)
ماجراهای کلیر ردفیلد با انتشار یک لایو اکشن از سری رزیدنت اویل با نام Resident Evil Infinite Darkness ادامه یافت. در سال 2006 و شش سال پس از شروع نبرد، جنگ داخلی پنامستانها با کنار گذاشتن سلاحها توسط شورشیان به پایان میرسد. جنگ درحالی تمام میشود که بخش اعظمی از کشور ویران شده است و ساکنان برای تهیه خوراک و سرپناه به سازمان ملل و TerraSave متکی هستند. کلیر با هدف بازرسی یکی از کمپها وارد شهر میشود و با پسری جوان، فلج و لال آشنا میشود. او طرحی نقاشیشده از آنچه که در سال 2000 مشاهده کرده بود را به کلیر ارائه میدهد. تودههایی انبوه از مردم که در حال خوردن یکدیگر هستند. کلیر از دیدن تصویر آزرده میشود و آن را بهعنوان مدرک و نشانهای شوم از حضور ویروس تی یا سلاحهای بایولوژیکی مشابه در آن منطقه، برداشت میکند.

پس از جریان حمله به کاخ سفید، کلیر برای قرار ملاقات برنامهریزی شده خود با یک منشی مطبوعاتی به نام اسپیسر، به کشورش میآید. اما در کمال تعجب به ردفیلد میگویند که او در مرخصی است. بدون اینکه به این واقعیت که اسپیسر در جریان حمله کشته شده است، اشارهای شود. او سپس لیان را بهطور اتفاقی ملاقات میکند که به او در مورد کشفیات جدید خود در رابطه با یک خطر زیستی در پنامستان، اطلاع میدهد. لیان پس از شنیدن این موارد و قبل از ترک کردن کلیر به او میگوید که هیچ کار احمقانهای انجام ندهد. کلیر نیز سریعا با یک طعنه که کت و شلوار به لیان نمیآید، پاسخ او را میدهد.
کلیر با بازگشت به موتل خود در واشنگتن، تحقیق درباره آنچه در پنامستان اتفاق افتاده است را بهعهده میگیرد. او با مرور فیلمهای خبری و بریدههای روزنامه، اطلاعات استخراج شده را روی دیوار و در کنار هم قرار میدهد. از جمله این اطلاعات، گزارشاتی جنجالی پیرامون ایالات متحده است. اخباری چون احتمال اینکه همه این اتفاقات ممکن است توسط خود آمریکاییها طراحیشده باشد. بهشکلی که بتوانند چینیها را بترسانند و از پیشروی آنها جلوگیری کنند و جنگ در پنامستان با این هدف، سازماندهی شده است. در ادامه کلیر شروع به بررسی پروندههای مردانی میکند که در آن منطقه و در شاخههای نظامی خدمت میکردند. او متوجه میشود که از هفت مامور موسوم به سگهای دیوانه که به پایگاه خود در تگزاس برگشتهاند، پنج نفر خودکشی کردهاند.

او سپس تحقیقات خود را با محوریت احتمال استفاده از سلاحهای بیولوژیکی در جنگ داخلی پنامستان، ادامه میدهد. کلیر سپس به سراغ یکی از کهنهسربازان باقیمانده از گروه سگهای دیوانه میرود تا از او چند سوال بپرسد اما متوجه میشود که او نیز خودکشی کرده است. او با یافتن یک یادداشت خودکشی به جا مانده از سرباز، با اداره پلیس شهر نیویورک تماس میگیرد و به این نتیجه میرسد که ظاهرا همهی آنها با ویروس آلوده شدهاند. ردفیلد باری دیگر به کاخ سفید میرود تا از وزیر دفاع یعنی ویلسون، در مورد دخالت او در جریان استفاده از سلاحهای بایولوژیکی، بپرسد. اما درخواست کلیر، نادیده گرفته میشود. زمانی که او به موتل باز میگردد، توسط ماموران سرویس مخفی که در کمین بودهاند، مورد هجوم قرار میگیرد، بیهوش شده و بهعنوان گروگان، ربوده میشود.
کلیر بیدار شده و خود را در حالی میبیند که به یک صندلی در زیرزمین یک مرکز تحقیقاتی مخفی، بسته شده است. این مقر در زیر قرارگاه نیروی هوایی Andrews واقع شده است. جایی که محققان در آن در حال انجام تحقیقات برای خلق ابرسربازهای مهندسیشده و سرچشمه یافته از ویروس، بودند. کلیر که در آنجا گیر افتاده است، توسط ویلسون بازجویی میشود. ویلسون تلاش میکند تا سکوت ردفیلد را با پیشنهاد یک اهدای مالی بزرگ و تاثیرگذار به کمپین ماموریت TerraSave در پنامستان، بشکند. البته کلیر این پیشنهاد را رد میکند. ویلسون سپس از اختلال PTSD سرباز مرده، بهعنوان دلیلی یاد میکند که چرا هرگز مقامات و دولت جهانی برای انجام تحقیقات در مورد او، زحمتی نخواهند کشید. همچنین در ادامه بیان میکند که در صورت عدم همکاری کلیر، میتواند بهسادگی او را بکشد.

ویلسون که باور دارد در هر صورت پیروز شده است، شروع به توضیح دادن و افشای نقشه واقعیاش به کلیر ردفیلد میکند. نقشه از این قرار است که با اعلام و معرفی چین بهعنوان یک کشور سرکش و خطرناک، ادامه حضور آمریکا به نفع پنامستان بوده و مردم و مقامات آنجا، کاملا از این حضور، راضی خواهند بود. سپس در جهت اینکه ارتش پنامستان بتواند از خود در برابر چین دفاع کند، با سلاحهای بیولوژیکی در قالب صدها ابرسرباز، مجهز خواهد شد.
نکته تاریک نقشه اما اینجاست که هر یک از این سربازها به شکل موثری توسط وابستگی خود به دوزهای معینی از یک داروی ضد ویروسهای دسته پسگرد، محدود و اسیر شدهاند. دارویی که تنها ویلسون توانایی تهیه و ارائه آن به مقامات پنامستانی را دارد و درنتیجه، آنها مجبور به ثبت سفارشهای مستمر خواهند شد و ویلسون در طی این پروسه، به طرز چشمگیری ثروتمند خواهد شد. کلیر بلافاصله به دیوانهوار بودن طرح و برنامه ویلسون اشاره میکند. در همین حین جیسون به مقر رسیده و از ورودی یک طبقه بالاتر، وارد میشود و بلافاصله توسط کلیر بهعنوان آخرین عضو سگهای دیوانه، شناسایی میشود.

پس از اینکه جیسون جهش پیدا میکند، ابررایانه تاسیسات، تشخیص میدهد که نوعی خطر زیستی رخ داده است. در نتیجه شروع به پرت کردن پیکر سربازهای بیهوش در خمرهای از اسیدهای بسیار تجزیهکننده و سوزاننده، میکند. همین موضوع کلیر را نیز در معرض خطر قرار میدهد، چراکه چنگکهای دستگاه در حال نزدیک شدن به طبقهای است که ردفیلد در آن قرار دارد و او باید برای نجات جانش، به سمت بالا حرکت کند. چراکه خطر پرت شدن در اسید، هر لحظه نزدیکتر میشود. وقتی لیان که در صحنه حاضر شده است، کلیر را میبیند، تصمیم میگیرد به جای دنبال کردن جیسون، ابتدا روی نجات او، تمرکز کند.
با استفاده از امکانات مقر به نفع خود و تحت کنترل گرفتن سیستم آن، کلیر کنترل جرثقیلهای تاسیسات را به دست میگیرد و سعی میکند تا جیسون را به پایین و درون اسید جوشان بیاندازد. با این حال تلاشهای ردفیلد با شکست مواجه میشوند. چراکه جیسون یک شی عظیم را به سمت اتاق کنترل پرتاب کرد و علاوه بر تخریب منطقه، تقریبا کلیر را له کرد. اما درنهایت و پس از نبردی سنگین، لیان موفق میشود تا جیسون را بکشد و به همراه کلیر، از سازمان فرار میکنند.

مدتی بعد و در خارج از کاخ سفید، کلیر با لیان ملاقات میکند. کلیر از او میخواهد تا تراشهای که در مرکز تحقیقاتی به دست آوردند را تحویل دهد تا او بتواند آن را در اختیار مطبوعات قرار دهد. با این حال لیان با استناد به آنچه که جیسون در مورد تمایل خود به گسترش وحشت در اذهان مردم گفت، این درخواست را رد و از دادن تراشه امتناع میکند. کلیر که از تصمیم لیان ناامید شده است، اظهار میکند که: «یونیفورم لیان در اصل اصلا به او نمیآید و برازندهاش نیست.» سپس صحنه را ترک میکند.
داستان کلیر ردفیلد در سری زریدنت اویل اینجا به پایان نمیرسد، هنوز هم ماجرارها و چالشهای بیشتری پیش روی کلیر قرار دارد که بخش مهمی از زندگینامه او را تشکیل میدهند. به منظور طولانی نشدن مقاله، زنگی نامه کلیر ردفیلد در دو پارت تهیه و تنظیم شده است و این مقاله بخش اول آن محسوب میشود.

